تبليغاتX
اشک

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد 
                                                                     
                            عالم پير دگر باره جوان خواهد شد

 

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |

خدا گفت: زمين سردش است . چه كسي ميتواند زمين را گرم كند؟
ليلي گفت: من. خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي  سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد . ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا كرد.
ليلي گر ميگرفت. خدا حظ ميكرد.
ليلي ميترسيد. ميترسيد آتش اش تمام شود. ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.

از كتاب " ليلي نام تمام دختران زمين است" نوشته ي عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |

چهارشنبه‌سوری نام جشن و آیینی است که ایرانیان در آخرین شب چهارشنبه(سه شنبه شب) هر سال برگزار می‌کنند.

در این شب رسم است که آتش روشن کنند و از روی آن بپرند و در زمان پریدن بخوانند:«زردی من از تو، سرخی تو از من. 

                             .  

در شاهنامه فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان دهنده کهن بودن این جشن است. مراسم سنتی مربوط به این جشن ملی، از دیرباز در فرهنگ سنتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است.

امروزه در شهرهای سراسر جهان که جمعیت ایرانیان در آنها زیاد است، آتش‌بازی و انفجار ترقه‌ها و فشفشه‌ها نیز متداول است.  در سال‌های اخیر، رسانه‌های ایران توجه بیشتری به خطرات احتمالی ناشی از این مواد نشان می‌دهند.

تاریخچه:                   

                                         

جشن سور از گذشته بسیار دور در ایران مرسوم بوده است. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه ، و هر ماه به ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشته است که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به ان اضافه شد. در ایران باستان در پایان هر ماه جشن و پای کوبی با نام سور مرسوم بوده است. مختار برای کشتن یزید که در شهر کوفه که اکثر آنان ایرانی بوده اند از این فرصت استفاده کرده و در زمان همین جشن که مصادف با چهارشنبه بود یزید را قصاص نمود. بعد از گذشت چند سال بعد از ورود اسلام به ایران به آرامی جشن سور در ایران کم رنگ و به آخرین چهارشنبه سال محدود شد. جشن سور از مراسم اصیل ایرانی است و منشع خارجی ندارد.آتش از عناصر چهارگانه است و تنها عنصری است که آلوده نمی شود به همین منظور از گذشته بسیار کهن تا کنون این کار مرسوم بوده است.

 برخی آیین ها:

                                            

فال گوش ایستادن :

یکی از رسم‌های چهارشنبه‌سوری است که در آن دختران جوان نیت می‌کنند، پشت دیواری می‌ایستند و به سخن رهگذران گوش فرا می‌دهند و سپس با تفسیر این سخنان پاسخ نیت خود را می‌گیرند.

قاشق‌زنی :

در این رسم دختران و پسران جوان چادری بر سر و روی خود می‌کشند تا شناخته نشوند و به در خانهٔ دوستان و همسایگان خود می‌روند. صاحبخانه از صدای قاشق‌هایی که به کاسه‌ها می‌خورد به در خانه آمده و به کاسه‌های آنها آجیل چهارشنبه سوری، شیرینی، شکلات، نقل و حتی پول می‌ریزد. در عین حال دختران امیدوارند زود تر به خانه بخت بروند.

برگرفته از سایت ویکی پدیا

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 4:9 بعد از ظهر |

روزگاري دو زن بودند كه اصلا يكديگر را نشناختند.
يكي را به ياد نمي آوري و ديگري را مادر صدا مي زني. دو زندگي متفاوت شكل گرفت تا برايت يك زندگي بسازند. يكي ستاره ي راهنمايت شد و ديگري خورشيد تو. يكي به تو زندگي بخشيد و ديگري شيوه ي زندگي را به تو آموخت. يكي به تو نياز به عشق را عطا كرد و ديگري عشق را. يكي به تو مليت بخشيد و ديگري نام. يكي استعداد داد و ديگري هدف. يكي احساسات داد و ديگري ترسهايت را تسكين بخشيد. يكي اولين خنده ي شيرينت را ديد و ديگري اشكهايت را پاك كرد. يكي برايت به دنبال خانه اي بود كه نميتوانست فراهم كند و ديگري آرزوي بچه اي داشت و آرزويش رد نشد. و حال تو با اشكهايت از من آن سوال ديرينه را ميپرسي كه سالهاست بي پاسخ مانده: وراثت يا محيط پيرامون ، تو محصول كدامي؟؟؟؟؟
هيچكدام عزيزم، هيچكدام.  تنها حاصل دو عشق متفاوت.
ترجمه: خودم

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 10:20 قبل از ظهر |

                                               رییس  جمهور آمريكا، ابراهام لينكلن ، اغلب براي ملاقات و گفت و گو با سربازان مجروح شده ي جنگ داخلي آن زمان به بيمارستانها سر ميزد. يك بار پزشكان سرباز  جواني را نشانش دادند كه نزديك مرگش بود و او  به بستر آن سرباز رفت . رييس جمهور به او گفت:" آيا كاري هست كه بخواهي برايت انجام دهم؟"  سرباز كه لينكلن را تشخيص نداده بود با كمي سختي و به حالت نالان گفت:" لطفا نامه اي به مادرم بنويس." قلم و كاغذ آوردند و رييس جمهور با دقت شروع به يادداشت حرفهاي سرباز جوان كرد. " مادر عزيزم، من در حاليكه مشغول انجام وظيفه بودم به شدت آسيب ديدم و اميدي به بهبودي ام نيست. خواهشن به حال من زياد قصه نخور. مري و جان را از طرف من ببوس. اميدوارم خداوند تو و پدر را مورد آمرزش قرار دهد. "  سرباز ديگر توان صحبت كردن نداشت در نتيجه لينكلن نامه اش را امضا نمود و در ادامه افزود:" نوشته شده براي پسرتان توسط ابراهام لينكلن." سرباز جوان خواست يادداشت را ببيند و وقتي متوجه شد چه كسي آن را نوشته، بسيار شگفت زده  پرسيد: " آيا واقعا شما خود رييس جمهور هستيد؟"  لينكلن آهسته پاسخ داد :" بله خودم هستم." و سپس پرسيد كه كار ديگري از دستش ساخته است يا نه. سرباز از او در خواست كرد :" جسارتا ميتوانيد دستم را بگيريد؟ اين كمك خواهد كرد مرا تمام و كمال رويت نماييد." رييس جمهور قد بلند و لاغر اندام در اتاقي ساكت و آرام دستان آن مرد جوان را در دستها ي خويش گرفت و با او بسيار گرم و ترغيب كننده سخن گفت تا اينكه لحظه ي مرگش فرا رسيد.
ترجمه: امين فرشچي (نويسنده ي وبلاگ)

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 8:17 بعد از ظهر |

تصادفي وحشتناك بود . خدا نصيب هيچ بنده اي نكند. ساعت حدود يازده شب بود كه به اتفاق خواهر كوچكترم داخل اتومبيل بوديم و به سمت منزل مي آمديم. من مشغول رانندگي بودم و خواهرم در حال صحبت با من. از آينه به عقب نگاهي انداختم ديدم يك پژو 206 با سرعت فوق العاده زياد از سمت راست بلوار در حال حركت و سبقت گرفتن است. به خواهرم گفتم عجب ديوانه ايست اگر تصادف كند ........... ناگهان نگاهم به جلو افتاد يك رنو از همان لاين به طرف عقب شروع به حركت كرد. در همان لحظه تصادفي را در ذهن تداعي كردم كه چند لحظه بعد در مقابل چشمانم پديدار شد. پژو با سرعت بالا به رنو برخورد كرد . ما در لاين پر سرعت مشغول حركت بوديم. ناگهان پژو 206 به دليل سرعت بالا از طرف راست بلوار به سمت ما آمد اما خدا را سپاسگذارم كه به اتومبيل ما برخورد نكرد و پس از برخورد با جدول بلوار به سمت راست رفت و متوقف شد. من تنها توده اي از شيشه و پلاستيك را ديدم كه به سمت اتومبيل ما آمد . خدا نصيب نكند. مگر چه اندازه سرعت داشت!!!!!!! بلافاصله ماشين را به كناري زدم و صورتها ي نالان و زخمي چند جوان را ديدم كه از اتومبيلها بيرون آورده ميشد. دلم به حال راننده ي پژو كه مقصر اصلي بود سوخت. درست است مقصر بود اما چهره اش نشان از پشيماني و ندامت داشت. با خود گفتم اين چه تفريحيست !!!! از كجا ميدانستند امشب به جاي منزل بايد راهي بيمارستان شوند. واقعا پي به اين بردم كه خدا چقدر بنده ها را دوست دارد. تصادف عجيب و هولناكي بود اما نه كسي جان خود را ازدست داد و نه به شخص خود و خواهرم آسيبي رسيد. شايد اگر اندكي سرعتمان بالاتر بود ويا ترمز را دير فشار ميدادم الان نه خواهرم و نه آن آدمها هيچ يك زنده نبودند و ما نيز وارد آن حادثه ميشديم. ديگران كه در صحنه حاضر بودند بدين اشاره داشتند. خدايا باز هم مرا خجالت زده كردي اما اين حادثه را هرگز فراموش نخواهم كرد. بيچاره پدر و مادرهايشان كه فكر ميكردن جوانهايشان مشغول شادي و تفريحند. خيلي سخت است!!!!!!! جالب تر اين بود كه من از وقوع تصادف اطمينان داشتم چرا كه هر دو ماشين را ديدم اما آنها يكديگر نميديدند اما كاري از دستم ساخته نبود . سرنوشت يعني همين فقط خدا آن را تغيير خواهد داد.

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 1:34 قبل از ظهر |

Said the little boy:" Sometimes I drop my spoon."
Said the little old man:"I do that too."
The little boy whispered:"I wet my pants."
"I do that too." laughed the old man.
Said the little boy " I often cry."
The old man nodded." so do I."
" But worst of all" said the boy , " it seems Grown-ups don't pay attention to me."
And he felt the warmth of a wrinkled old hand.
" I know what you mean" said the little old man.
                                                                            Shel Silverstein


پسر بچه گفت : گاهي اوقات قاشق از دستم مي افتد.
پيرمرد گفت: من هم همينطور.
پسر بچه با نجوا گفت: شلوارم رو خيس ميكنم.
پيرمرد خنديد و گفت : من هم همينطور.
پسر بچه گفت: اغلب گريه ميكنم.
پيرمرد سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد و گفت: من هم همينطور.
پسر بچه گفت : اما بد تر از همه اينكه به نظر ميرسه بزرگترها به من توجهي نميكنن.
و  گرماي دستي پير و چروكيده را حس كرد.
پيرمرد گفت: ميدونم منظورت چيه.

نویسنده: شل سیلوراستاین

ترجمه: امین فرشچی (نویسنده ی وبلاگ)

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |

 در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق و ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست.حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.              ( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 1:36 قبل از ظهر |