تبليغاتX
اشک

اگر ديدار من و او در مهمانخانه اي قديمي دست ميداد ، می نشستيم و پيمانه هاي فراوان خالي ميكرديم! ولي چون عضو پياده نظام بوديم و چشم در چشم به يكديگر خيره شديم، من هم مثل او كه به من شليك كرد ، او را با تير زدم و در جا كشتم.
با تير او را كشتم چون - چون دشمنم بود ، همين: البته كه دشمنم بود، كاملا روشن است ، شايد احتمالا - درست مثل من - بيكار بوده و فكر كرده بهتر است براي جنگ نام نويسي كند و لذا ابزارش را فروخته - و دليل ديگري نداشته است. آري، جنگ چيز عجيب و غريبي است! كسي را با تير نقش زمين ميكني كه اگر در ميخانه اي با او اتفاق ديدارت مي افتاد ، وي را ميهمان ميكردي و يا با نيم ديناري ياريش ميرساندي.
  
تامس هاردي شاعر انگليسي
ترجمه: فرهاد كولي نيا

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 10:22 بعد از ظهر |

خداوندا به علماي ما مس‍ؤليت و به عوام ما علم
به مؤمنان ما روشنايي و به روشنفكران ما ايمان و به متعصبين ما فهم
و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به پيروان ما آگاهي
و به جوانان ما اصالت و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده
و به خفتكان ما بيداري و به بيداران ما اراده
و به مبلغان ما حقيقت و به دينداران ما دين
و به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف
و به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو
و به محافظه كاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام و به راكدان ما تكان
و به خاموشان ما فرياد و به مسلمانان ما قرآن و به شيعيان ما علي
و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر
و به مردان ما غيرت و به زنان ما عفت و به همه ي ملت ما همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت عطا فرما
آمين يا رب العالمين

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 5:15 بعد از ظهر |

                                           

        يا حسين   

آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه ي آنها كه  جهاد را تنها در توانستن مي فهمند  و به همه ي آنها كه پيروزي بر خصم را تنها در غلبه بياموزد كه شهادت نه يك باختن كه يك انتخاب است. انتخابي كه در آن مجاهد با قرباني شدن خويش در آستانه ي معبد آزادي و محراب عشق پيروز ميشود. حسين (ع) آموخت كه "مرگ سياه" سرنوشت شوم مردم زبوني است كه به هر ننگي تن ميدهند تا زنده بمانند چه كساني كه گستاخي آنرا ندارند كه شهادت را انتخاب كنند مرگ آنان را انتخاب خواهد كرد. در چنين روزگاري است كه مردن براي يك مرد تضمين حيات يك ملت است. شهادت او مايه ي بقاي يك ايمان است و گواه آنست كه جنايتي بزرگ، فريبي بزرگ ، غضب و قساوت و جور حاكم است. شاهد اثبات حقيقي است كه انكار ميشود. نمونه وجود ارزشهايي است كه پامال ميگردد از ياد ميرود. و بالاخره اعتراض سرخي است بر حاكميت سياه ، فرياد خشمي است بر سر سكوتي كه همه ي حلقوم ها را بريده است. شهادت دعوتي است به همه ي عصرها وبه همه ي نسلها كه ميگويد:
                        

                                        اگر ميتواني بميران       واگر نميتواني بمير 

                                                                                                    

                                                                                                     دكتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 6:16 بعد از ظهر |

در هواي ابري به اين ابرهاي تيره وتار خيره نگاه ميكنم. با چشم خود به آنها ميگويم : چرا از پديدار شدن خورشيد تابناك ودرخشان كه تابشش ميتواند مرحمي براي اين تيرگي  دلگير كننده ي زمستان باشد جلوگيري ميكنيد؟ پاسخشان چيزي نيست جز اينكه با ظاهر مايوس كننده ي خود ميگويند : همين است كه ميبيني. خورشيد در چنگال ماست و از دست هيچ انساني كاري بر نمي آيد. اگر بيش از اين اعتراض كني ذره هاي باران و برف را هم بر سرت فرود مي آوريم.

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 4:56 بعد از ظهر |

بگذاريد نفس بكشم. نفس كشيدن را دوست دارم. اصلا همه نفس كشيدن را دوست دارند. كسي جلوي نفس مرا نگرفته. منظورم اين نيست كه!!! منظورم نفس كشيدن در هواي آزاد و رهاييست كه در آن بوي تلخ و نامطبوع استبداد از درون  قابلمه هاي غذاي مزدوران بيرون نمي آيد. ماداميكه در كوچه پس كوچه هاي اين شهر قدم بر ميدارم اينجا و آنجا اين بوي تلخ همراه من است. انگار نميخواهد دست از سرم بردارد. از در و ديوار و اطراف نداهايي از افراد محو به گوش ميرسند كه ميگويند اين بوي نامطبوع را  نيا كان و گذشتگان و همه ي كسانيكه قبلا از اين راهها و كوچه ها گذشته اند چشيده و آن را حس كرده اند. از خودم ميپرسم :" آيا اين بو را اتمامي هست؟" ندايي محو ميگويد: " نه بابا. به اين خيال نباش. تا آخر عمر بايد اين تلخي را تحمل كني. اين سرنوشت تو بوده. اگر از تو رها شود ديگر تويي وجود نخواهد داشت. پس بي خود به فكر رهايي از آن نباش كه سخت در اشتباهي." همين طور به مسير خود در كوچه هاي شهر ادامه ميدهم. نگاهم به پير زني ميافتد كه با زنبيل خود قصد عبور از خياباني شلوغ را دارد. هوا سرد و منجمد است طوري كه مو به تن آدم سيخ مي شود. ميروم به او كمك كنم اما انگار اين بوي تلخ و نامطبوع در وجود اين رانندگان هم رخنه كرده كه بي پروا به آن پيره زن بينوا اجازه ي عبور نميدهند و مرا هم از رسيدن وكمك به او باز ميدارند. چند قدم جلوتر ميروم. حال ديگر خود را در آن خيابان نميبينم. ميروم در شهر ديگري كه در ذهن  و پيكرم ظهور يافته. در آنجا مدتي سير ميكنم و خود را در آنجا ميبينم. وقتي به واقعيت بر ميگردم متوجه ميشوم كه آن پيره زن روي زمينهاي پر از برف  سرخورده و افتاده و زنبيلش در كنار او پخش زمين شده. تمام لوازم داخلش هم به اين طرف  و آن طرف ريخته.  شايد  اين پيره زن هم مثل من توي يه شهر رويايي سير ميكرده كه حواسش پرت ميشه و زمين ميخوره  شايد هم راننده ها امونش ندادن و قصد داشتن بهش  زهر چشم نشون بدن!!! نگاه خودمو بر ميگردونم و به مسير خود ادامه ميدهم. در ذهنم دوباره اين جمله نقش ميبنده._ چرا گفتم دوباره نميدونم چون قبلا جمله اي توي ذهنم نبود._ "استبداد به هر شكل نابود است!"_ نميدونم چرا از همه جا اين جمله شايد قبلا يه جايي ديده بودمش نميدونم فقط شايد! شايد خود به خود توي ذهنم بوجود آمده بود. از كنار خانه اي رد شدم كه آشپز خانه اش در سمت پياده رو قرار داشت و از پنجره اش بوي تلخ ونامطبوع غذا به مشام ميرسيد. نگاهي از پايين انداختم ديدم قابلمه در حال قل قل كردنه _ انگار درب قابلمه داره از غليان غذاي داخل قابلمه جلوگيري ميكنه و سر رفتن غذا به بيرون رو در نطفه خفه كرده._ فقط ذراتی از غذا به بيرون پرتاب ميشد ولي چون راه به جايي نميبردن  روي زمين ميافتادن و بعد از مدتي تبخير ميشدن. در همون لحظه به خودم گفتم تو عجب ديوانه اي هستي ها!! از يك قابلمه و غذاي داخلش چه داستاني براي خودت ساخته و پرداخته كردي!! ولي ندايي از درون و بيرون به من ميگفت كه حق با    توست اينكه استبداد در تار و پود همه چيز رخنه كرده. درب هاي قابلمه ها در اين شهر فراوانند ولي كسي نيست تا آنها را از ميان بردارد و از روي قابلمه به روي زمين سنگي آشپزخانه بياندازد تا شايد بشكنند و ديگر نمونه هايشان پيدا نشود تا بتوان نظيرشان را خريد و جايگزين كرد.از آن خانه عبور میکنم و کوچه به کوچه مسیرم ادامه مییابد ولی همچنان این جمله در ذهنم است:"استبداد به هر شکل نابود است!"

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 8:38 قبل از ظهر |

 

چرا نيستي تا با ديدنت خستگي صبح دم از تنم برون رود
‌چرا نيستي تا با حضورت گذشته ها به فراموشي رود
‌چرا نيستي تا گفته هاي دروغين به بطلان رود
چرا نيستي تا بدون هم بودن به محالي ابدي رود
چرا نيستي تا خستگي و غم از ذهن فرتوت رود
بيا و با بودنت تولدي آغاز كن براي  وجود من
بيا و با بودنت مرحمي باش براي زخم هاي من
بيا كه بي تو زندگي سراسر نااميديست براي من
 دنيايم يعني تو براي من

  

+ نوشته شده توسط امين فرشچي در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 11:10 قبل از ظهر |