برنامه اي از شبكه ي چهارم سيما در ارتباط با بالا رفتن سن ازدواج جوانان پخش شد . در اين برنامه دلايل بسياري براي اين پديده مطرح گرديد كه از اين ميان ميتوان به نبود شغل مناسب و عدم يافتن همسر مناسب اشاره كرد. دليل دوم ميتواند پيامها و مفاهيم زيادي را به ذهن ما بياورد . اينكه ما جوانها ميگوييم همسر مناسب براي ازدواج وجود ندارد میتواند بيانگر عدم اطمينان كافي به اكثر افراد جنس مقابل باشد. حال چرا چنين سلب اطميناني حاصل شده بايد به جو حاكم برجامعه رجوع شود. اگر نگاهي به جامعه ي حال حاضر ايران داشته باشيم متوجه خواهيم شد كه بسياري از عواملي كه منجر به برقراري ارتباطات ساده ودوستانه ميان افراد ميشد از بين رفته . مثالي ساده در اين مورد تجملات گرايي و فاصله گرفتن از ساده زيستن است. با از بين رفتن مفهوم ساده زيستن در جامعه و روي آوردن بعضي از جوانان به خود نمايي و پيروي انان از مد به تدريج افراد در خصوص ذات يكديگر دچار ترديد خواهند شد. اكثر ما نيمي از برداشت خود در خصوص شخصيت فرد را بر پايه ي ظاهر او ميگذاريم و اين چيزيست كه ذاتا وبدون هيچ تغييري در قضاوت ما از فرد مقابل تاثير گذار است اما صد در صد درست نخواهد بود. حال به اصل موضوع باز ميگرديم. وقتي من جوان ميگويم ازدواج نميكنم چون همسر دلخواهم را پيدا نميكنم بخشي از اين دليل من میتواند در ارتباط با ظاهري باشد كه جوانها در قالب ان در جامعه ظاهر ميشوند. با مشاهده ي برخي مدلهاي نامتعارف در جامعه فورا به ذهن ميرسد كه از كجا معلوم كه همسر آينده ي من نيز قبلا مثل اينها نبوده باشد يا اينكه همه جلف شدن بايد بيخيال ازدواج شيم و مانند اين عبارات. پس يكي از راه حلها براي پايين اوردن سن ازدواج در گرو ساده زيستن ماست هر چند مشكلات اقتصادي و بسياري عوامل ديگر نيز دخيلند. ساده زيستن به معناي اين نيست روي حصير بنشينيم ويا اينكه ريش گذاشته و يقه هاي پيراهن خود را تا بيخ گردن ببنديم .ساده زيستن به طرز نگرش وايده ي ما نسبت به زندگي مربوط ميشود. سعي كنيم ارزشها و ضد ارزشها را بشناسيم و بعد از يك الگوي خاص در زندگي پيروي كنيم.
موريس بلانشو يكي از پيشكسوتان مدرنيته و فيلسوف فرانسوي ديدگاه زير را در مورد مرگ و تصادف در زندگي مطرح ميسازد:
مرگ معناي كامل خود را تنها در رابطه با تصادف به دست مي اورد. بلانشو به پيش بيني ناپذيري مرگ و مردن اشاره ميكند.بلانشو از تصادف به عنوان نوع خاصي از تجربه سخن ميگويد. تجربه اي كه نظام حاكم بر انديشه را تكان ميدهد.تصادف چيزيست كه انديشه ي موجود آن را بي توضيح باقي ميگذارد.چيزيست كه از كنار اين انديشه ميگذرد بي انكه به همين دليل كمترين تاثيري از آن بگيرد. پس مرگ حتما رخ ميدهد اما اينكه دقيقا چه زماني روي ميدهد يك تصادف است.بنابراين به همان ميزاني كه مرگ را به حساب نياوريم مرگ نيز رخ نميدهد بل در بي تعيني شناور ميشود.مرگ به اين معناي بسيار خاص از منطق علت و معلول پيروي نميكند زيرا عليت خود نشان تعين است.بدين سان بلانشو در نوشته اش از اين اصل حركت ميكند كه تصادف به عدم قطعيت و بي تعيني ميانجامد. معنايي كه در اينجا نهفته است ارتباط بين تعين و بازگشت پذيري زمان با بيتعينيست كه به زمان بازگشت ناپذير مربوط ميشود. بسياري از متن هاي داستاني بلانشو اين پرسش را بر ميانگيزند كه ايا چيزي مثل مرگ يك شخصيت در يك داستان واقعا روي داده است يا نه.
برگرفته از كتاب پنجاه متفكر معاصر نوشته ي جان لچت
بعد از كردان وزير نخبه ي كشور و استاد بر جسته ي دانشگاه آزاد جواني در شهرستان آبدانان كه مدرك واقعيش ديپلم بود با جعل حرفه اي مدرك پزشكي و شماره ي نظام پزشكي به حرفه ي طبابت مشغول بوده كه توسط ماموران شناسايي و دستگير ميشود. بايد به اعتماد به نفس هر دوي اين عزيزان تبريك گفت.
منبع:شبكه ي خبر
توجه شما به يك مقايسه ميان اخبار امريكا از ديدگاه جمهوري اسلامي و واقعيتهاي كشور خودمان نشان ميده كه نمي توان جامعه اي را عاري از هر گونه مشكل يافت:در اخبار گفته مي شود جواني امريكايي با سلاح همكلاسي ها ي خود را به قتل ميرساند و يكي از همكلاسي هاي من نيز در ساعت شش بعد از ظهر مورد تهديد مالي يك موتورسيكلت سوار قرار ميگيرد و با زيركي از اين حادثه جان سالم به در مبرد. در امريكا بازار دچار تورم وركود شديد شده و در كشور ما هر سال بر ميزان تورم افزوده ميگردد گويي كه اين امر يك سنت شده است واگر روزي تورم در ايران متوقف گردد بايد تعجب كنيم گويي كه بخشي از وجودمان متوقف شده!! در آمريكا مردم به اقدامات جنگ طلبانه ي رييس جمهور اعتراض ميكنند و اين رويداد از تلويزيونهاي سراسر دنيا پخش مشود حال انكه در ايران حركتهاي دانشجويي در سال 1377 و يا مشابه ي ان حتي به عنوان يك حادثه يا اتفاق تلقي نميگردد!! در آمريكا نرخ بيكاري جوانان بهمان است و در ايران تمامي جوانان فارغ التحصيل در شغلهاي متناسب با رشته ي خود وبا حقوقي مناسب مشغول به كارند وفقط عده اي قليل سر از پارتي و اتومبيل سواري با سرعتهاي انچناني سر در مياورند!! در آمريكا باران مي آيد انهم به مقدار فراوان ولي در ايران بايد براي ريزش باران نماز باران خواند!! ميگويند عده اي كثيري از امريكا ييها به فشار روحي مبتلايند وفردي در مشهد به دليل هزينه هاي بالاي خودرو اتومبيل خود را به آتش ميكشد!! فساد اخلاقي در آمريكا بيداد مكند حال انكه به گفته ي رييس جمهور همجنس بازي در ايران معناي خاصي نميدهد و واژه ايست مبهم براي گوشهاي ايرانيان اما اعدام عده اي به دليل تجاوز به عنف در ايران احتمالا به دليل توطيه هاي غرب و امريكاست و انهايي كه اعدام ميشوند يا ايراني نيستند يا وجود خارجي ندارند ويا ابهام معنايي اين اعمال باعث شده تا عده اي به دنبال معناي ان بروند و گرفتار اعدام شوند!!اين تنها يك مقايسه ي كوچك بود ميان انچه مبينيم و ميشنويم . قصد طرفداري از امريكا را ندارم اما آنچه بر خود نميپسنديم براي ديگران نيز نبايد شايسته دانست. راستي چرا هيچ وقت ايران از لحاظ تكنولوژي وسطح رفاه با آمريكا مقايسه نميشه؟
چرا دنيا مه الود است؟چرا نوع بشر در منجلاب يا س(نااميدي) خوابيده است؟ چرا پيوسته از افكار پوچ خويش ميناليم؟ چرا اينگونه سطح فكر ما كوته ومحدود است؟ چرا در موج گنداب گناه خويش و كفر مي غلطيم؟ چرا انسان چو حيوان بي هدف سرگشته مي گردد؟ چرا نامردمي ها وحق كشي ها در سيه چال ذلت غوطه ور خوردن پيش ما اينقدر معمول است؟ چرا اينگونه در مرداب پستي ها فرو رفتيم؟ چرا برق نگاه ها دما دم رو به خاموشيست؟ چرا انسوي وادي ها ي عالم را نميبينيم؟ چرا بر كهكشانها مركب خود را نميرانيم؟ چرا چون مردگان در گور اوهام سياه خويش مدفونيم؟ چرا اينگونه خاموشيم؟ چرا زنجير استعمار فكر خويش را پيوسته چون افسار در دنبال خود داريم؟ چرا ننگ مذلت را به خود هموار ميسازيم چرا افسانه ميگوييم وبا افسانه ها شاديم چرا تقليد ما از ديگران تنها تباييها و پستي هاست چرا ته مانده ي جام هاي غرب را مستانه مينوشيم؟ چرا خود را حقير و پست ميدانيم ؟چرا چون جغد بر ويرانه هاي خويش ميناليم چرا آخر؟ مگر ما بندگان يك خداي ديگري هستيم؟ چرا مفتون افكار تباه ديگران هستيم؟چرا بر پا نميخيزيم؟ مگر خورشيد از شرق نميتابد؟ مگر ما ريزه خوار سفره ي بيگانگان هستيم ؟چرا اينگونه ما يوسيم؟بپاخيزيم وبانيروي ايمان مافوق طبيعت از اسارتها رها گرديم بپاخيزيم و با ياري ايمان از لجنزارتباييها برون اييم بپا خيزيم و آذرها بر افروزيم وافسار اسارت را بسوزانيم و پس آنگاه با آزادگي دور از پليدي ها جهان ديگري سازيم وبا ايمان نيروي عجيب ان سيه وادي تقليد وتباهي را بسوزانيم نه!اخر ما مسلمانيم و فرزندان انانيم كه اندر ره ايمان و حقيقت رنجها بردند. مرحوم گلسرخي
Life is like a road in which we depart from birth and reach death as a destination.
سيزده ابان و تسخير لانه ي جاسوسي امريكا تبعاتي را براي جامعه ي كنوني ما در بر داشت. يكي از تاثيرات مهم اين حادثه قطع ارتباط كامل ميان ايران و امريكا بود.ماجرا با به اسارت گرفتن چند تن از سفراي امريكا در تهران اغاز شد .ايران اعلام كرد در صورتي حاضر به مبادله ي اسراي امريكاييست كه دولت امريكا شاه را براي محاكمه به ايران فرستاده و علاوه بر اين كليه ي اموالي را كه با خود برده به كشور باز گرداند اما چنين اتفاقي هرگز رخ نداد!!!!! سرانجام با ميانجيگري الجزاير اسراي امريكا به كشورشان باز گشتند هر چند كه قبل از اين حادثه تعدادي از انها ازاد شده بودند! همزمان با اين حادثه مهندس بازرگان علي رغم تلاش مثبت خود براي حل اين اختلاف به نتيجه اي نرسيد و استعفا داد. در اين ميان سران حكومت به جاي ارام تر كردن اوضاع مانند هميشه آتش اختلاف را شعله ور كردند و از حادثه ي 13 آبان به عنوان يك حركت حماسي ياد كردند!! حركتي كه اگر انجام نميشد بسياري از مشكلات اقتصادي جامعه ي ما نظير تورم بي رويه _ افزايش قمت مسكن _ سهميه بندي بنزين_ و در صدر همه بي ارزش شدن نفت ايران و علاوه بر اين تحريم اقتصادي هيچگاه دامن گير ملت ما نميشد. حتي بسياري از مشكلات ديگر نيز بطور غير مستقيم به اين حركت تاريخي مربوط ميشود.بياييد كمي رو راست باشيم .قصد صحبت سياسي يا تضعيف رژيم كنوني در ميان نيست ولي ايا يك حركت ارزش اين همه محدوديت را دارد ؟ چرا به نخست وزير وقت مجالي براي حل وفصل اختالا فات داده نشد؟ شايد طي چند گفتگوي ساده ميان دو كشور تمامي اختلافات حل و فصل ميشد و امروز شاهد اين همه اختلاف نبوديم.امريكا هم مثل سا ير ملل ديگر حاضر به از دست رفتن سفيرانش در سرزمينهاي ديگر نيست و نبوده و اين حق هر ملتيست همانطور كه ما نسبت به اسارت يا كشته شدن سفيرانمان در افغانستان و عراق و آرژانتين واكنش نشان داديم. شايد مردم اين كشورها نيز مبايست 13 ابان ديگري براي خود ميساختند و از آن به عنوان حركتي تاريخي ياد ميكردند!! در مورد 13 آبان مطلب مهم ديگر اينست كه هيچيك از اهدافي كه ايران به دنبال آن بود حاصل نشد :نه شاه به ايران تحويل داده شد و نه اموالي كه با خود برده بود در حاليكه ما اسرا را به امريكا تحويل داديم!! حركتي تاريخي كه شكست در بر دارد.شكستي كه تا سالها اثرات آن را ديده ايم و تنها براي خود دشمن تراشي كرده ايم.حال ميتوان سنجيده تر گفت 13 آبان گرامي باد!!
خروسي بود بي محل .اقا خروس قصه ي ما نصف شبا قوقولي قو قو ميكرد و اسايش مردم ده رو بهم ريخته بود .روزي مرد ده تصميم گرفتن كه بايد اين خروس بي محل و تازه به دوران رسيده را از ده خارج كرد چرا كه چنين خروسي شوم و ملعون است و به خروسها ي ديگر ده نيز شهامت اواز بي محل سر دادن ميدهد.شيخ ده كه به خروس ما علاقه ي زيادي داشت حاضر به سر بريدنش نشد و ان را به شهر برد. در شهر نيز خروس ما دست از خواندن بر نداشت و مدام شبها قو قولي قو قو ميكرد و هر روز صدايش دل نشين تر ميشد تا اينكه مردم شهر هم به ستوه امدند و تصميم گرفتند تا خروس را به درون قفسي بياندازند كه شب و روز ان يكسان باشد تا او نتواند ديگر كسي را از خواب بيدار كند اما قافل از اينكه قفسهاي ديگري در كنار قفس خروس بي محل بودند و همگام با او شروع كردند به قو قو لي قو قو سر دادن .با لا خره جلاد شهر خروس ما را از قفس بيرون كشيد و سر از تنش جدا كرد اما او در همان حال همچنان ميگفت قوقولي قو قو .
از كتاب اشك قلم نوشته ي بيژن چايجاني

